• صفحه نخست
  • نسخه موبایل
هوای تازه

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

راز عشق شقایق

نظرات: 0
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 
 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته 
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش 
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را 
 
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من  
 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی 
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟ 
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست  
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم 
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟ 
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه 
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت 
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد 
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل 
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 ساعت 9:16 PM | توسط: آترین | چاپ مطلب

نظرات: 0

گاهی که دلم

 

به اندازهء تمام غروبها می گیرد 

چشمهایم را فراموش می کنم 

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند 

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس 

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست 

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد 

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند 

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست 

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد 

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد 

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد 

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است 


یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389 ساعت 00:12 AM | توسط: آترین | چاپ مطلب

نظرات: 3

بی دیدنِ دوست،دیدگان را چه کنم؟ 

بی جانِ جهان،جان وجهان را چه کنم؟  

جانم ز برای وصلِ او می بایست 

چون نیست امیدِ وصل،جان را چه کنم...؟ 

 

جمال الدین اصفهانی


شنبه 6 شهریور ماه سال 1389 ساعت 4:58 PM | توسط: عرفان | چاپ مطلب

کاش می توانستم

نظرات: 3

من درد در رگانم٬
حسرت در استخوانم ٬
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .
 سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم .
 از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬
احساس واقعیتشان بود ٬
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود .
 ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند .

افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند .

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
 تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬
ای کاش می توانستم  

 

احمد شاملو


جمعه 13 آذر ماه سال 1388 ساعت 7:59 PM | توسط: آترین | چاپ مطلب

نظرات: 1


من گاه، به گفتگوی شرموک الاغ، با خدای متعال می اندیشم. و صحنه ای را تجسم می کنم که الاغ، ضجه و شکوه به آستان خدای برده و س ربه زیر ومحزون و بغض کرده از خدا گله می کند. این که: مگر نه مرا تو خود خلق کردی و بار مردمان به دوش من گذاردی و کمال مرا در این باربری و بارکشی مقدرفرمودی؟ پس چرا دراین میان، صدای عر و تیز مرا به سخره گرفتی و در قرآن خود از آن به "انکرالاصوات" نام بردی؟ و با این خلقت طنزگونه ات، درهمه طول تاریخ، خندیدن آدمیان برمرا مباح و مجاز دانستی؟ آدمیان تا صدای مرا می شنوند، به یاد اشاره انکرالاصواتی تو می افتند و برمن خنده می کنند. و حال آنکه من دراین ورطه مسخرگی، هیچ از خود ندارم و تنها هر آنچه تو فرموده ای، ابراز می کنم.

من حتی در این تخیل خود، به اشکی که از چشمان الاغ فرو می چکد و برگونه اش می غلتد نیز می اندیشم. الاغ را می بینم که با گوشهای آویزان، انگار که کوهی برپشت داشته باشد، آرام به میعادگاه معهود و مالوف خود باز می رود. و باز خدای خوب را می بینم که نازکشان از پی او می رود و با سرانگشتان خداوندگاری اش، اشک الاغ را از گونه هایش می سترد و درگوشش نجوا می کند: مخلوق نازنین من، نگران مباش. من در قیامت عنقریب خود، حتما به حق تو رسیدگی خواهم کرد و در منظر همه مخلوقاتم، شان خراش خورده تو را ترمیم خواهم کرد. مرا چاره ای نبود از این که برای تربیت آدمیان خود، به سمت تو اشاره کنم. وگرنه صدای عر و تیز آنان، همه هستی را به خنده وا می داشت.


چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388 ساعت 09:51 AM | توسط: آترین | چاپ مطلب

نظرات: 1

آدم ها خیلی می دانند 

و من در افسون این زمانه 

در ژرفای بیکرانه غم 

در پشت همه خواسته ها 

و در ورای فلسفه٬ 

                        دین٬ 

                              ادبیات 

در جستجوی آموختن از خویشتن هستم 

 

آهای آدم ها 

آهای رهگذران شهر غریب بی کوچه ما 

آهای ای فرزانگان 

بگذارید بیابم خویشتن را 

که از بند زمان٬ 

                   مکان٬ 

                           فریاد 

رسته ام  

رسته ام و در آموختن خویشتن  

شده اید سد راهم 

ای پرده ها نمی خواهمتان 

بروید کنار تا شاید 

سوار بر بال فراموشی 

و در اندوه غریبی 

و در خلوت تماشا 

نگاهی کنم در آینه  

و ببینم چه آموخته ام از خود و از شما 

بگذارید به نظاره بنشینم 

تدفین پرده ها را


سه شنبه 14 مهر ماه سال 1388 ساعت 8:33 PM | توسط: آترین | چاپ مطلب

آن روزها و این روزها

نظرات: 1

آن روزها را یادم می آید. روزهایی که وجودم را آزار دهنده می پنداشتم و شاید به تحقیق آنها هم می پنداشتند آزار وجود مرا. خودم هم آزار می دیدم. احساس می کردم خیلی مهم نیستم. احساس می کردم هیچ کس دوستم ندارد. روزهایی که صدای بلند ترانه ای که گوش می دادم٬ همه را اذیت می کرد و مدام باید می شنیدم که می گویندم با لحنی نه چندان خوشایند که ترانه ام را فقط خودم گوش کنم. و من تنها کاری که می کردم این بود که تمام فریادم را در خودم خفه کنم و گردن بنهم بر بار سنگین بی عدالتی. بغضم فرو خفته در درونم بود و من نمی توانستم فریاد بزنم که: « ای آدم ها٬ صدای ترانه ام را برای این بلند می کنم که صدایی دیگر نشنوم». چقدر آزار دهنده بودند صداها و چقدر آزار دهنده بود صدای ترانه ام. آری٬ همه چیز آزار دهنده بود. انزجار از بودن و نبودنم را حس می کردم.  

همه می دانستند ساعت حضورم را و من شده بودم موجودی تکراری از برای همه و از برای خودم. موجودی که بجز تکرار نمی توانسته چیزی دیگر ببیند و به چیزی دیگر بجز تکرار بیندیشد. تنها نبودم ولی تنهایی را حس می کردم. حس می کردم مانند جزیره ای خلوت و تنها هستم در میانه یک شهر شلوغ و یا دهکده ای سرد و تاریک در میان شهر نورها و یا غاری خالی از سکنه زیر پوست شهر. از این شهر بیزار شده بودم و از مردمانش. دوست داشتم به همه بگویم مواردی را که برایم مهم بودند. می گفتم. ولی احساس می کردم نمی فهمند مرا و من ترجیح دادم هر شب بگریم و دم نزنم. گریه شبانه ام برایم از هرچیزی آرامش آورتر بود. ولی افسوس که در دوران سرد و تاریک٬ حتی گریه ها هم سرد هستد و من موجودی تنها بودم در میانه شهر. 

روزی از روزها او آمد. چقدر خوشحال شدم از آمدنش. او تنها کسی بود که دوستم داشت. او را می پرستم. چیزهای زیادی را فهمیدم. فهمیدم که باید بدانم که یک نفر را دارم که برایم مهم باشد و برایش مهم باشم. او با مهربانی به حرف هایم گوش می داد. حتی حرف های غیر منطقی ام را. ولی شرایط هنوز آنقدرها هم عوض نشده بود. هنوز نمی توانستم ترانه ام را با صدای بلند گوش کنم یا بهتر بگویم٬ هنوز نمی توانستم بخواهم هیچ صدای دیگری نشنوم. ولی او بود و می توانستم با او بگویم و بشنوم. و ترانه هایم را با او تکرار کنم.  

تا اینکه سرانجام ندا در شهر پیچید و جاری شد که رفته اند و برنگشته اند. رفته اند و دیگر برنخواهند گشت. آرزو داشتم بروم و هرگز دیگر برنگردم. آرزو داشتم با موج همراه شوم و دیگر از موج پایین نیایم. احساس کردم مجالی یافته ام از برای فریاد کشیدن و از برای گفتن همه حرف هایم به همه مردم شهر.  

ولی هرگز فراموش نمی کنم. روزی یکی از همان ها آمد و گفت چرا ترانه ام دیگر نوایی ندارد. گفت که ترانه ام نوای آرامش از برای آنهاست. گفتند وقتی صدای ترانه ام را می شنوند٬ مطمئن می شوند که من همچنان هستم. گفتند آرزو دارند همیشه سر یک ساعت معین بیایم و بروم. خیلی چیزها گفتند. گفتند و گفتند و گفتند و... 

و اکنون من می توانم بخواهم ترانه ام را با صدای بلند گوش کنم. نه بخاطر اینکه می خواهم صدای دیگری نشنوم. بلکه بخاطر اینکه از ترانه ام خوشم آمده و دوست دارم آن را گوش کنم. اکنون دیگر به این مردم افتخار می کنم که آنچه می خواستم را به من دادند.  

و در همه این مدت٬ او در کنارم بود و من را تنها نگذاشت. بیشتر از همه به او افتخار می کنم که مرا با خویشتن آشتی داد و باعث شد بدانم که دوستم دارد و دوستش دارم و بدانم باید خودم باشم و نه هیچ چیز دیگر.


چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388 ساعت 9:41 PM | توسط: آترین | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو
  • » شهریور 1386 (11)
  • » مهر 1386 (1)
  • » آبان 1386 (4)
  • » آذر 1386 (3)
  • » دی 1386 (3)
  • » بهمن 1386 (2)
  • » اسفند 1386 (3)
  • » فروردین 1387 (6)
  • » اردیبهشت 1387 (4)
  • » خرداد 1387 (6)
  • » مرداد 1387 (2)
  • » شهریور 1387 (3)
  • » مهر 1387 (3)
  • » آبان 1387 (2)
  • » آذر 1387 (1)
  • » فروردین 1388 (3)
  • » اردیبهشت 1388 (4)
  • » خرداد 1388 (9)
  • » تیر 1388 (5)
  • » مرداد 1388 (3)
  • » مهر 1388 (1)
  • » آبان 1388 (1)
  • » آذر 1388 (1)
  • » شهریور 1389 (1)
  • » آذر 1389 (1)
  • » دی 1389 (1)
لینک ها
  • » نمیدانم چرا رفتی....شاید من خطا کردم
  • » دیوان حافظ
  • » جوک و اس ام اس
  • » وبلاگ دانشجویان جوان
  • » عشق دختر شرقی
  • » ساحل بی محبت
  • » فیلتر شکن
  • » ایران وطن من تو را می سازم
  • » کلیک کن تو قلب من
  • » وبلاگ های +/- جایزه ۸۰۰ دلاری
  • » ورود ۱۳- ممنوع
  • » عشق شوالیه سبز
  • » شانس در خونه تو زده
  • » روزهایم برفی است
  • » کلبه تنهایی من ( کامبیز عزیز)
  • » کلبه من ( شیوا جان)
  • » ۞۩  بی پرده زنان و مردان را ببینید ۩۞۩
  • » اس ام اس های جدید
نویسندگان
  • » آترین (77)   
  • » عرفان (7)   
آخرین ارسالها
  • » راز عشق شقایق
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » کاش می توانستم
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » آن روزها و این روزها
  • » احمد شاملو
  • » سیدمهدی موسوی
  • » مهدی اخوان ثالث/م.امید/
  • » [ بدون عنوان ]
  • » بهار سوگوار
  • » سیاوش کسرایی
  • » این روزها
  • » نیما
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » خیام
  • » هفته خاکستری
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • » [ بدون عنوان ]
  • لیست کامل عناوین یادداشتها
آمار
  • » بازدیدکنندگان: 24012
Weblog on BlogSky - All rights Reserved